می خواهم لحظه های پایانی زندگی ام راتجسم کنم؛ چشم هایم را
می بندم و در دریایی از تاریکی غرق می شوم . ناگهان خیالی از
راه میرسد و سیاهی را محو می کند . برف میبارد و همه سطح
زمین پوشیده از چمنی سبز رنگ است. برف آرام آرام ر وی چمن
می بارد. ایستاده اند و تماشایم می کنند.زنده ها بالباسهای خاکستری
در یک طرف و مرده های سفید پوش در طرف دیگر قرار دارند و
من روی خطی که زندگی ومرگ را از هم جدا می کند ایستاده ام.
قدرت انتخاب از من سلب شده. اینها گریه می کنند وآنها با تبسمی
آرام دست خود را دراز کرده و مرا به سوی خود می خوانند. من
برای لحظاتی به هیچ کدامشان تعلق ندارم. احساس زنده بودن در
میان انگشتانم یخ زده . نگاهم اما هنوز به دور ا دور کرانه های
زندگی خیره مانده است. مثل یک آدم برفی درحال آب شدن هستم.
وقتی مهلت تمام می شودهنوز می خواهی زنده بمانی درحالی که
خدا می داند هر آنچه را که باید انجام داده ای .
ثانیه های آخر چه زود ترکم می کنند . مزه گس روزهای بیهودگی
مرا به سمت وسعت مرگ می کشاند. حرکات همه درنظرم کند
می آید. از این که به زودی همنشین مرده های چند هزار ساله
خواهم شد . می ترسم .
نگاه خیسم با نگاه او در هم گره می خورد ناگهان همه چیز عوض
می شود . دلم می خواهد بیشترزنده بمانم اما هیچ چیز در دست من
نیست. ترک این آخرین نفر چه سخت است . فرصت ندارم باید
رنگ چشمان زیبایش را برای همیشه خوب به خاطر بسپارم . پرده
اشک صورتش را در نظرم تار می کند. فکر این که بعد از این در
صحنه زندگی اش حضور ندارم. بیقرارم می کند. من عاشق ترین
تماشای لحظه های زندگی او بودم . حس اینکه چشمانش را برای
آخرین بارگریان ببینم بی تابی ام را بیشتر می کند.می خواهم کاری
بکنم مثلا اشکهایش را با دست هایم پاک کنم.اما حتی نمی توانم
قدمی به سمت او بردارم . می خواهم حرفی بزنم اما جمله ها در
سردی هوا بخار می شوند . گریان به آسمان نگاه می کنم و به قدر
گفتن فقط یک کلمه فرصت می خواهم. با صدای خفه می گویم چتر.
نگرانم مبادا زیر برف خیس شده و سرما بخورد . صدایم به گوشش
نمی رسد و آنها درهاله ای از مه گم می شوند .
خیلی قشنگ بود ... اگه همه فکر کنیم که مرگ از رگ گردن بهمون نزدیکتره اشتباهاتمون خیلی کم میشه...
سلام
من همیشه از نوشته هات لذت می برم
واقعاْ ممنون
سلام
ممنون که به وبلاگم سرزدی.مزین کردی.بازم بیا پیشم قدمت رو چشم
سلام غریبه