جمعه 13 بهمن ماه سال 1385
شب بارانی

 

چقدر دوست داشتم . همیشه در  آن  شب زیر نم نم باران . در کوچه های گلی

در سکوت شب قدم می زدم .

چه زیبا بود. وقتی بدون  چتر قدم  بر می داشتم  و  دانه های  باران  گونه هایم

را می شستند و پاهایم مدام روی زمین سر می خوردند .

در آن شب فقط من و نم نم باران . سکوت شب  و پارس گاه  و  بیگاه  سگ ها

گاهی هم برق نبرد ابرها برای لحظه ای راهم . را روشن می کرد.

همیشه دوست دارم به یاد آن شب بارانی بی چتر زیر باران بروم و آن قدر بمانم

تا سراپا خیس شوم.