
زمان میدود و من همچنان به دنبال گوشه ای از خاطراتم هستم.
نمیدانم چه پاسخی به خدعه و نیرنگ روزگار دهم. مگر چه کرده ام
که باید این چنین تاوان پس بدهم. من به مکانی در آن سوی افق
دلبسته بودم. به روشنی خورشید و به غرور ماه. آنجاکه سرزمین
روح های بهشتی بود. اما نصیبم سیلی های دردناک باد شد و
نعره های هولناک توفان. و هنوز آسمان با تاریکی و هم انگیز
شبانه اش هراس را در وجودم سرازیر میکند.
کاش مسافر کوچه های مهتاب دعا نوای دلم را بشنود و نگاهم
کند به مهر تا شاید دریای متلاطم روزگار مرا به فرداهای
ناشناس نسپارد.

آبان 1386
