Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 فروردین ماه سال 1385
خدایا من که هستم که چیزی بگویم

خدایا من که هستم که چیزی بگویم که توخودهمه چیز را میدانی. چگونه همیشه به یادت باشم وقتی فقط در رنج ها صدایت می کنم؟ و چگونه صدایت کنم  در حالی که می دانم فاصله توهمی بیش نیست .

وقتی فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل  هستی   احساس   تشنگی  می کرد.  دستم نمی رود   گلی  را  بچینم  مبادا   ستاره ای    لطمه  ببیند.  اگر  زندگی ام  آن  طور است که تو می خواهی .  بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم .

چگونه به جستجویت بیایم ای خدا؟ کجا دنبالت نگردم؟ وقتی همه جا هستی حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم.در خودم می مانم و  انتظار  می کشم  تا  خود  بیایی .  اشکهایم  را عاشقانه به پایت میریزم تا قدمت را روی  چشمانم  بگذاری  و  به  محراب قلبم وارد شوی . اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی ؟

می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که  در  غربت  و  تنهایی ام  کل  هستی را دلتنگ می کند . وقت پریشانی به آرامش درخت و رود و پرنده که همیشه به یادت هستند .

غبطه می خورم .  مگذار  عمرم  به  آماده  کردن بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم ؟ بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا دره ژرف تهی بودن در  مقابلم ظاهر شده ؟ من آماده ام . اما برای رفتن به کجا ؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم ؟ برای تو که مرا . چمدان و راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی ؟ نمی خواهم سرم به سنگ یاس بخورد و دنیا  فریبم  دهد  من  که  می دانم  هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم ؟ نشانهایت را  دیدم  اما در  آنها  نمی مانم . باورت کردم.

جوانی در من هر روز بیشتر محو میشود . پیری ام را متحیر  و  غمگین نکن . مگذار در ناتوانی  با خاطرات جوانی آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد .

خدایا . همراه  با  من  بمان  و  تنهایم  مگذار .  بگذار  نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربه آرامش تنها با تو میسر است .